عقربههای ساعت به ۶ بعدازظهر نزدیک میشد و هر لحظه جمعیت حاضر در نمایشگاه افزایش مییافت. همانطوری که کارت خبرنگاریام را در دست داشتم، به غرفههای مختلفی سر میزدم و با صاحبان غرفهها صحبت میکردم. همه غرفهها تقریبا شبیه هم بودند و دیگر داشت حوصلهام سر میرفت. تمام سالنها را گشت زدم اما سالن ابوسعید ابوالخیر مانده بود. در حالیکه کاغذهایم را مرتب میکردم، وارد این سالن شدم و نگاهی به زوایای آن انداختم. رو به رویم غرفه دور و درازی بود و مردی داشت با صدای بلند تبلیغ میکرد. میخواستم از سالن خارج شوم که یک صدای کارتونی و بامزه، گوشم را نو
برچسب:
نویسنده: محمد کمالی
تاريخ: پنجشنبه
1 مهر
1395 ساعت: 7:25